دیگر دارد حالم از سادگی خودم به هم میخورد.
به همه اعتماد کنی و بنشینی راز دلت را بهشان بگویی، و حواست نباشد که در میان گذاشتن راز دل، گوش دل هم میخواهد.
متاسفم برای کسانی که رازدار نیستند.
آهای کسانی که این پست را میخوانید! در این ماه نویسندهی این وبلاگ یک تجربهی بسیار بزرگ داشت، خواهشا آن را آویزهی گوش خودتان کنید:
رازهایتان را بر احدی فاش نسازید، حتی به محرمترینشان.
اینها کاری کردند که از این به بعد پای درد و دل هیچکس ننشینم و خودم را درگیر زندگانیشان، بازیهای جاهلانهشان، نکنم. بعد از این هرجا ببینم کسی دارد سفرهی دلش را برایم پهن میکند، سریع (به تداول عوام!) فلنگ را خواهم بست ولی قبل از فرار یک توصیه بهاش خواهم کرد. اینکه درد دلش را به کاغذها، پرندگان، گربهها، چه میدانم... به هرکسی به جز من بگوید، که من خودم سرا پا دردم. به کسانی بگوید که نمیشناسندش و نمیتوانند در زندگیاش مداخله کنند.