چه میشنیدی و چگونه؟
آن هنگام که موج باور و طنین عقیده اوج گرفته بود چگونه صدای درهمشکستن بردهگان را از شیههی غلتک و زجهی آن پرندهی آتشین تمییز دادی؟ وقتی نور آن پرندهی آتشین و طنین اندام گدازاناش همه را کور و کر کرده بود چگونه از پس بالهایش نور حقیقت را دیدی؟ چگونه آوار باورشان مجال بیباوریات داد؟
... گوش تو گوشمان شد تا ما نیز بشنویم صدای خرد شدن دانه دانه استخوانهای بردهگان را؛ و چهبسا بلندتر هم.
بردهگانی که انگار خوش ندارند چشم باز کنند، گوش ندارند که صدای این غلتک افسارگسیخته را بشنوند. غلتکی که میرود تا این درخت تازه جان گرفته را ریشه کن کند و این پرندهی بالسوخته را بیآشیانه.
* این صدا – مدایح بیصله