‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

غزل


آن زمانی که نگاهم بکنی ملموس است

بوسه بر ماه زنم گرچه که نامانوس است

نیست پرعمق‌تر از چشم تو در دنیایم

مایه‌ی رشک شب و آبی اقیانوس است

چشم تو ملجا آن خواب هزاران ساله‌

فتنه‌ای رخ به رخ حربه‌ی دقیانوس است

آن نگاه تو که گلنارصفت بر من بود

یک بهانه شده در دست حکیم توس است

شرح چشمان تو در واژه نخواهد گنجید

درک آن خارج از این دایره‌ی قاموس است

آرزوی غزلم نرگس رخسار تو بود

چه کنم زان همه دارایی من افسوس است

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

غریوی...


غریوی برکشیدم

بر سر مژگانت

که این‌چنین ستاره‌ی نگاهت را

دریغ کرده‌اند:


" از هم باز شوید

تا آفاق صورت معصوم‌اش

از خورشیدی فروزان

بی‌نصیب نماند "


□


هُش دار

که بر نگاه فسرده‌‌ام

این‌چنین چشم بربسته

دوان در‌گذری

دیده‌ بگشا

تا نگاهم

از نگاهت

یخ باز کند


۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

غزلی دیگر


در فراق‌ات خویش را با شعر تسکین می‌دهم

خسرو دل را خیال خام شیرین می‌دهم

پیش آیینه به یاد چین پیشانی تو

می‌زنم تلخنده‌ای و بر جبین چین می‌دهم

ناز چشمان سیه‌‌فامت اگر باید خرید

جام زرینی پر از اشکان سیمین می‌دهم

□

گرچه زنده است او که هرگز بر دلش عشقی نتافت،

در مغاک گور او را زنده تلقین می‌دهم

□

این غزل چون عمر من کوتاه گشت و با همین،

ناگزیرم، نیستی، بر خویش تمکین می‌دهم


۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

رباعی سپید


نخست:

در گذر از خلیج نگاهت

همه کیش‌اند

من اما مات


زان پس:

گفتم که خوشان خوشان بپیمایم رات

ناگه نــگه‌ات دیــده فتـــادم در چــــات

با سحر خلیــــج چشم‌هایت این‌سان

یاران همه کیـــش کردی و من را مات


و دوستم در جواب، مشابه این را ( که مناظره‌ای‌ست ) فی‌البداهه سرود که خواندن‌اش خالی از لطف نیست:

گفتا که کشان کشان بپــیمایی رام

ورنه نگـه‌ات همــه پرســـــت از آلام

گفتم که بیا به پیش من مهـــــتابی

گفتا که نشاید این سخن از یک لام


هر سه‌شان را دوست دارم.. تا نظر بقیه چه باشد.


۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

غزل


روی زیبای تو کم داشت لب خندانی

و دهانی؛ که بگویم چه بود؟ قندانی؟!

خنده خشکید به بالای فلک بر لب ماه

با لبت دل ز مهی ربوده‌ای، می‌دانی؟

آرزوی کهنم نیست جز این کز سر لطف

هم‌چو طفلی به بر خویش مرا بنشانی

آن‌قدر بسته‌ی این زلف پریشان بودم

که مرا نام نباشد به جز این: زندانی!

آرزوی دگرم دیدن رؤیای تو راست

آن‌چنان تا که مرا سوی خودت می‌خوانی

هیچ لیلایی و شیرینی و عذرایی را

نیست هم‌چون من سرگشته‌ی تو، حیرانی

تا به روی‌ام بگشایی در منزل یارا

کوفتم حلقه‌ی اشکم به سر سندانی

اگرم جور کنی یا که وفا عیبی نیست

که توام تا ابدالدهر به دل می‌مانی

نام تو موجب میلاد همه شعرم شد

چون که ناگاه سرودم غزلم را آنی


۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

برای آقاجان


آمده بودی جلوی در خانه. در دست کیسه‌ای داشتی. هیچ وقت دست خالی برنمی‌گشتی. شاد بودی، خیلی هم. پیرهن روشنی به تن داشتی که شادابی و نشاط و روشنی صورتت را افزون می‌کرد. یادم است شوخی و مزاحت به راه بود.

دلم برای شوخی‌هایت تنگ شده. برای صدایت، خنده‌هایت، خاطراتت.

شاید آمده بودی بگویی: حسین، برایم شعر گفتی؟ آفرین! و به آذری به دیگران بگویی که نوه‌ات برایت شعر سروده.

دلم برای سعدی و حافظ و مولانا خواندنت تنگ شده.

تنگِ تنگ، به اندازه‌ی همین قفس که در آن ناکرده محبوسم.

دلم برای بند کردن‌هایت تنگ شده. بندکردن‌هایی که می‌دانم از سر دوست داشتن بود، نه چیز دیگر.

از سه ماه بیشتر است که دیگر هیچ کدام‌شان را ندارم. سه ماهی که گویی عمری‌ست. عمری که زود خواهد گذشت و از من فقط دفتر شعری باقی خواهد ماند.


از اشک بسی کبود و خسته است

چشمم، که تنی ز گرد رسته است

□

زان ‌شب که تو از خانه برفتی

دیری‌ست زمان به خواب رفته است

خورشید دوباره تا طلوعت

کز کرده و گوشه‌ای نشسته است

تا باز گذر کنی ز کوچه

او نیز نظر به دور بسته است

بر حنجره، تا اوج گرفتی،

آواز قناریان شکسته است

□

امروز که از خواب پریدم

عمری ز پریدنت گذشته است


۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

رباعی


برای تمام آزاداندیشان و قلم به ‌دستانِ « رفته، مانده، و در میانه‌ی راه‌ِ » این مرز و بوم.


زنهار! کــه اینــک به قلــــم دســت شدم

مَستان به مِی و من به قلم مست شدم

زیــن پس هرگز نتوانند بگویند که « بود »

چون با قلم‌ام، تا به ابـد « هست » شدم



۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

نام‌نامه


پخته هر دانش را، از خام تو می‌گیرد

عارف آسایش را، از جام تو می‌گیرد

این چکامه کز ازل در دل دنیا حک بود

فرمان سرایش را، از نام تو می‌گیرد


۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

فرخی یزدی



۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

برای ص.


گاهی اوقات چه ساده‌ای

ساده‌تر از من هم شاید

دوستانه سکه‌هایت را نگاه دار

تا در یکی کاسه‌ی زنگار بسته

که ندار شوخ باز ناکرده‌ی غمگینی

برزمین گذارده – به سبب درد اجتماع خون –

بیاندازی و شرمگین باشی

از شرمی که ندارد

و عرق سردی

از پوشیدن پیراهنی مندرس و چرکین

و از انداختن گونی مندرس‌تری بر دوش

بر پیشانی‌اش ننشسته

و به تقاضای هر مددی

سکه‌ای آماده برنیندازی :

سرباز مهر و موم سر‌بسته‌ای گول‌ناک

یا شاطری که کینه‌توزانه کمر فریفتن

به میان برببسته‌اند

در عصری که پیچیده‌گی

فرض است بر همه

ساده یافتمت

ساده‌تر از خودت هم شاید – که دیر زمانی می‌شناختم –

سکه‌هایت را نگاه‌دار

کاسه‌های خالی‌تری خواهی یافت

30 تیر 89


۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

مَن جَرّّبَ المُجرّب حَلّت بهِ النّدامَه*


عاشــــق شدم میـــانه ** چون دیــــدم‌اش شـــبانه

حال دل‌ام، بگـــفـــتــــــــم بر وی در آستــــــانـــــــه

عاشـــق شدن زمـــان، نه گفتش در این زمانــــــــه

گفتم که بـــــــــــار دیگــــر! آوای تو رســـــــا، نــــــه

حرفــــــــش بـــــزد دوباره: "عاشـق شدن زمان،نــه"

مفتـــــــــول درد حرفـــــش بودش مرا شــــــخانـــــه

وان روز اشک چشــــــــمم جوشــــــاند جاودانه ***

بر تو نباشد این عیــــــــــب نزدیک کـــن به شانـــه !

- خم راست کن کمــــان را رو بر دلــــــم نـشانــــــه

- دیگر چه استت ای دوست داری چنیــــن بهــــــانه؟

زان ابــــــروان چــــون زه تــــیـــــری بـــــکن روانـه

بر قلب آتــــشیـــــــنـــــــم خاک تراســــــت، پا نـــه

تا شمع تو خموش اســـت صبــــــری مرا اعـــــانــــه

پروانــــــــه وار گـــــــــــردم تا روشـــــــــنای خــــانـه

طوّاف من چه باک اســـت؟ پیچـش مرا پروا، نه ****

- مرغش یکـــــیست پـــــا را لــــج کـــــرده کودکــــانه

- شاید که نیــست آگـــــاه دل برده زیـــــــــرکانـــــه

قسمت چنین و چون است: معشــوق من ، مرا ، نـه

- بعد از تو نیســـــت ما را لانـــــه وّ آشــــیــــــــانه

- دیــــگــــر چه سود بودن غمگــــیــــــن و شادمانه


* هر چند کآزمودم، از وی نبود سودم " مَن جَرّّبَ المُجرّب حَلّت بهِ النّدامَه "

(هر آن کس که آزموده را بیازماید پشیمانی برد) (خواجه)


** ای عزیز ندانم عشق خالق گویم و یا عشق مخلوق. عشق ها سه گونه آمد. اما هر عشقی درجات مختلف دارد: عشقی صغیر است و عشقی کبیر و عشقی میانه. عشق صغیر عشق ماست با خدای، تعالی، و عشق کبیر، عشق خداست با بندگان خود. عشق میانه دریغا نمی‌یارم گفتن که بس مختصر فهم آمده‌ایم، اما انشاالله که شمه‌ای به رمز گفته شود.

(عین القضاة همدانی قطعه‌ای از تمهید اصل سادس)


*** یک تکه‌ی تیز رفت توی دست‌اش و مفتول درد، اشک‌های کودکانه را در چشم او جوشاند.

(رمان کوری- ساراماگو – ترجمه‌ی اسدالله امرایی)


**** چراغ روی ترا شمع گشت پروانه مرا ز حال تو با حال خویش پروا، نه

(خواجه)


شخانه: شهاب، سنگی که از محیط خارج از فضای زمین بر زمین ساقط شود.

اعانه: یاری کردن، کمک کردن.


بعد از اینکه آوردم‌اش روی کاغذ، شور خاصی سراپای وجودم را در بر گرفته بود. هر چند ضعیف ولی "اولین غزل رسمی". البته اگر بشود این‌گونه نامیداش. گم کرده‌ای بود که پیدایش کردم.

با این غزل پیشاپیش به استقبال ظلمت، پافشاری، ضخامت و میله‌ها و ملیله‌های اشرافیت رفته‌ام.

این شعر 28 مصرعی‌اش را بخوانید غزل است، 14 مصرعی‌اش مثنوی. ولی چون سبک روایی دارد مثنوی بهتر به نظر می‌رسد البته به لطف پابلیشر بلاگر. :))

مصراع هایی که در ابتدایشان - دارند بعدا اضافه شدند.



۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

نام‌ات


قلمی به دست بگرفتم

تا که شعری بسرایم

از برایت درخور

در خیالم ناگه

سخت دردی پیچید:

من برای که سرایم شعر

از برای تو که خویش شعر را رکنی

و تخیل را اصل؟!

□

پیغامبری، آئین

بی نام تو بی‌معنی‌ست

بی حضورت

سخت شاید ساخت

با چنین دنیایی

کز هنر خالی‌ست.


برای بی‌خبری که اگر خبر می‌داشت…


8/تیر/89