۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

اموال بی‌صاحب

آن نگاه‌ت شرری بر تن و جانم انداخت

وین لبان‌ت موجی اندر قدح و جام انداخت

ساقیا باده‌ای از بهر سکن ریز به جام

تا بیاسایم از این غم که به جان‌م انداخت

همین را پیش دوستانی که از شعر قبلی خیلی راضی نبودند خواندم. البته بر خلاف شعر قبلی، گفتم سروده‌ی خودم نیست و نمی‌دانم برای کیست. جالب اینجاست که همگی لذت بردند و شاعر را ستودند. تازه احتمال دادند شاعرش معاصر هم باشد!

حرف مصلوب عزیز یادم می‌آید که اگر شعرهای ناشناخته‌ی سعدی را هم ببری پیش بعضی نقادان، و بگویی کار خودم است، نه تنها از اتاق‌شان پرتت می‌کنند بیرون بلکه کاری می‌کنند که شیخ اجل هم در گور به خود بلرزد.

می‌ترسم بگویم سروده‌ی خودم است. ولی جسورانه می‌گویم کار خودم است.

* ژرمن‌ها! هه! دم در گلستان به پست ماتادورها خوردند و آرزوی گل چیدن و گل بوئیدن و توی گلستان قدم زدن را با خود به برزیل بردند. ببینیم ماتادورها چه می‌کنند با گلستان آبادمان. هرچند هر دو برای‌مان عزیزند.


۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

107.8682 

نقره داغی نقره !

حذف آرژانتین را به مارادونای بزرگ و همه‌ی دوست‌دارانش (که من جزوشان نیستم) تسلیت عرض می‌کنم!! و نیز صعود آلمان را. چون در آخر گلستان را پیش رو دارند و بوی لاله‌ها مست‌شان خواهد کرد.

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

مَن جَرّّبَ المُجرّب حَلّت بهِ النّدامَه*


عاشــــق شدم میـــانه ** چون دیــــدم‌اش شـــبانه

حال دل‌ام، بگـــفـــتــــــــم بر وی در آستــــــانـــــــه

عاشـــق شدن زمـــان، نه گفتش در این زمانــــــــه

گفتم که بـــــــــــار دیگــــر! آوای تو رســـــــا، نــــــه

حرفــــــــش بـــــزد دوباره: "عاشـق شدن زمان،نــه"

مفتـــــــــول درد حرفـــــش بودش مرا شــــــخانـــــه

وان روز اشک چشــــــــمم جوشــــــاند جاودانه ***

بر تو نباشد این عیــــــــــب نزدیک کـــن به شانـــه !

- خم راست کن کمــــان را رو بر دلــــــم نـشانــــــه

- دیگر چه استت ای دوست داری چنیــــن بهــــــانه؟

زان ابــــــروان چــــون زه تــــیـــــری بـــــکن روانـه

بر قلب آتــــشیـــــــنـــــــم خاک تراســــــت، پا نـــه

تا شمع تو خموش اســـت صبــــــری مرا اعـــــانــــه

پروانــــــــه وار گـــــــــــردم تا روشـــــــــنای خــــانـه

طوّاف من چه باک اســـت؟ پیچـش مرا پروا، نه ****

- مرغش یکـــــیست پـــــا را لــــج کـــــرده کودکــــانه

- شاید که نیــست آگـــــاه دل برده زیـــــــــرکانـــــه

قسمت چنین و چون است: معشــوق من ، مرا ، نـه

- بعد از تو نیســـــت ما را لانـــــه وّ آشــــیــــــــانه

- دیــــگــــر چه سود بودن غمگــــیــــــن و شادمانه


* هر چند کآزمودم، از وی نبود سودم " مَن جَرّّبَ المُجرّب حَلّت بهِ النّدامَه "

(هر آن کس که آزموده را بیازماید پشیمانی برد) (خواجه)


** ای عزیز ندانم عشق خالق گویم و یا عشق مخلوق. عشق ها سه گونه آمد. اما هر عشقی درجات مختلف دارد: عشقی صغیر است و عشقی کبیر و عشقی میانه. عشق صغیر عشق ماست با خدای، تعالی، و عشق کبیر، عشق خداست با بندگان خود. عشق میانه دریغا نمی‌یارم گفتن که بس مختصر فهم آمده‌ایم، اما انشاالله که شمه‌ای به رمز گفته شود.

(عین القضاة همدانی قطعه‌ای از تمهید اصل سادس)


*** یک تکه‌ی تیز رفت توی دست‌اش و مفتول درد، اشک‌های کودکانه را در چشم او جوشاند.

(رمان کوری- ساراماگو – ترجمه‌ی اسدالله امرایی)


**** چراغ روی ترا شمع گشت پروانه مرا ز حال تو با حال خویش پروا، نه

(خواجه)


شخانه: شهاب، سنگی که از محیط خارج از فضای زمین بر زمین ساقط شود.

اعانه: یاری کردن، کمک کردن.


بعد از اینکه آوردم‌اش روی کاغذ، شور خاصی سراپای وجودم را در بر گرفته بود. هر چند ضعیف ولی "اولین غزل رسمی". البته اگر بشود این‌گونه نامیداش. گم کرده‌ای بود که پیدایش کردم.

با این غزل پیشاپیش به استقبال ظلمت، پافشاری، ضخامت و میله‌ها و ملیله‌های اشرافیت رفته‌ام.

این شعر 28 مصرعی‌اش را بخوانید غزل است، 14 مصرعی‌اش مثنوی. ولی چون سبک روایی دارد مثنوی بهتر به نظر می‌رسد البته به لطف پابلیشر بلاگر. :))

مصراع هایی که در ابتدایشان - دارند بعدا اضافه شدند.