بماند که در کلام خدا شب مایهی پرستش است و ذکر و دعا. بماند که لوط شب با یاران خود، قوم گناه کارش را ترک گفت و آنها را به عذاب الهی سپرد. بماند که مایهی آرامش است. بماند که شخصی شبانگاه ستارهای را در آسمان دید و او را به خدایی برگزید؛ فردایش که ستاره ناپدید شد از کار خود پشیمان گردید و موحد شد. بماند که شبزندهداری انسان را متعالی میکند. بماند که شب و روز پوشانندهی یکدیگرند. همهی این بماندها (که تمامی هم ندارند!) به جای خود.
از نظر من فلسفهی شب چیز دیگریست.
به نظرم شب برای این قرار داده شده که ما انسانها روزها را از هم تشخیص داده و بفهمیم که یک روز گذشته و فردایی از راه رسیده است!
بله! البته نه به تنهایی خود، بلکه به کمک خواب نیز که از خود شب هم مهمتر است.
اینها را در این شبها که تا به سحر بیدار میماندم و میخواندم، فهمیدم. در همان اتاق سه در سه.
موقع سحری خوردن وقتی که کلمهی "دیشب" را از دهان خواهر و مادرم میشنیدم، مغزم برای چند لحظه دچار مشکل میشد و بعد از کلی محاسبات موشکافانه میفهمیدم که منظورشان چیست. دیشب آنها همان شبی بود که من تا به سحر بیدار مانده بودم و آنها خوابیده بودند.
شب اگر نباشد آدمی روزهای خود را گم میکند و چه بسا تاریخ را!
آری! و اگر خواب آفریده نشده بود سراسر عمر آدمی تنها یک روز بود (که در واقع هم همینطور است...) و انسان تنها شاهد غروب و طلوع ماه و خورشید و ستارگان میبود.
خدا را شکر که شب را داریم و خواب را...
تیتر این پست تعبیریست از فروغ فرخزاد، آنجا که میسراید:
شب به روی شیشههای تار
مینشست آرام، چون خاکستری تبدار...