۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

غریوی...


غریوی برکشیدم

بر سر مژگانت

که این‌چنین ستاره‌ی نگاهت را

دریغ کرده‌اند:


" از هم باز شوید

تا آفاق صورت معصوم‌اش

از خورشیدی فروزان

بی‌نصیب نماند "


□


هُش دار

که بر نگاه فسرده‌‌ام

این‌چنین چشم بربسته

دوان در‌گذری

دیده‌ بگشا

تا نگاهم

از نگاهت

یخ باز کند


۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

نه خود را نه سر را...


قرار بود بروم سربازی!

می‌خواستم یک ترم مرخصی بگیرم و از کسری‌ای که به خاطر سابقه‌ی خدمت زمان جبهه‌ی بابا شامل خدمتم شده بود استفاده کنم و چهار پنج ماه سربازی کنم برای این نظام مقدس..

البته هنوز هم امکانش هست که هر لحظه تصمیم خودم را عوض کنم و باز قرار بشود بروم سربازی!

ولی فی‌الحال خانواده متفق‌الرای مخالفند. چون‌که این مملکت حساب و کتاب و به ویژه صاحاب که ندارد! هیچ‌چیز معلوم نیست. خدا را چه دیدی؟ شال و کلاه کنم بروم و رفتنم همانا و خواب دیدن آقایان همانا. زد و دل‌شان خواست قوانین را از بیخ عوض کنند. آن وقت چه کنم. من که نباید بازیچه‌ و نمونه‌ی بارز تعبیر رویاهای آنان باشم.

کسی را هم ندارم که در یک گوشه‌ی این کشور کاره‌ای باشد و زبانم لال، گوش شیطان کر یک بار محض رضای خدا (فقط یکبار!)، روابط جای ضوابط را بگیرد.

راستش از همه‌ی این‌ها که بگذریم... خودم هم خیلی مایل نبودم که با مدرک دیپلم و در چنین فصلی، که در آن ناخن آدمی خشک می‌شود و می‌افتد، خدمت کنم.

پس در نتیجه تصمیم عظمای‌ام بر این شد که سرم را بیاندازم پایین و مثل بچه‌ی آدم لاجرعه لیسانس‌ام را بگیرم و چشم به افق‌های دور بدوزم. راه‌های زیادی برای دورزدن‌اش وجود دارد.

دغدغه‌ی سربازی دو هفته‌ای افتاده بود به جانم. حتی کارهای مقدماتی‌اش هم انجام شده بود. ولی... نشد دیگر. تنها یک مزیت داشت آن هم سروده شدن رباعی زیر بود، که خبر از درمانگی و بدبختی و فلاکت سربازان جان برکف‌مان می‌دهد.


فرمانده و دستور که من سربازم

در جشن پتو مرا بزن سربازم

از ساچمه پلو، کته، به همراهی بیل،

خالی شده معده‌ام که من سربازم


حالم را می‌پرسید؟ بهترم. مگر می‌شود با پاییز و باران و آسمان ابری، که امروز خودی نشان دادند، و این هایکو، که تراوشات ذهنی خودمان است، خوب نبود؟


برگ‌ها فروافتاده،

بی‌نجوایند؛

باران پاییزی.


۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

هم‌دم


خواننده‌ی محبوبم، هم‌دم روزهای بی‌دلی؛ مدت‌هاست نمی‌توانم بعضی ترانه‌هایت را گوش کنم. بعضی که ناشادند.

گلویم را بغض می‌گیرد. خاطره‌ها توی مغزم غُلغُل می‌زند. کلمات سرریز می‌شوند. جمجمه‌ام منبسط می‌شود؛ ترک بر‌می‌دارد. فقط بعضی ترانه‌ها از برخی آلبوم‌هایت برایم این‌گونه‌اند. حتی آلبوم‌های غمناک آهنگ‌سازت را که گوش می‌دهم این حال را ندارم. نمی‌دانم، شاید بد وقتی به ترانه‌های غمگین‌ات گوش سپرده‌ام. دیگر جانم را تحمل‌شان نیست.

نمی‌دانم چه حالتی‌ پیش می‌آید.

لغت! می‌توانی از عهده‌ی وصف‌اش برآیی؟

خلسه است. حالتی است که از خودبی‌خود می‌شوم و هر لحظه امکان دارد کار خارق‌العاده‌ای از من سر بزند. نگران کننده‌ست. سریع پلیر را قطع می‌کنم. دیگر نمی‌توانم حتی ترانه‌های کمی شادِ پر از دردت را نیز تحمل کنم. از اتاق می‌زنم بیرون. از خانه هم. کاش می‌شد از شهر هم رفت. سفری طولانی. بی‌خبر. سر به صحرا گذاشت. سرزده.

می‌گذارم خنکای پاییزی پوست صورتم را لمس کند. پوستی که خشکید، ترک برداشت در این تابستان پیوسته به پاییز.

می‌گذارم غروب خورشید چشم‌هایم را کور کند تا دمی در این سیاهی غلیظ چشم‌هایم، کثیفی این دنیا را نبینم.

مدت‌هاست که حسرت پرواز با ترانه‌های روح‌‌نوازت به دلم مانده است. دیری‌ست که عطر تو و ترانه‌هایت در اتاق نپیچیده است. می‌ترسم؛ می‌ترسم دیگر هیچ‌وقت دست ندهد. دیگر نشود مثل دو درد کشیده، مثل دو رنج دیده توی اتاق بنشینیم و از دردهای‌مان بگوییم. از غم‌های‌مان.

شاید شرایط تغییر کند. شاید.