۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

هم‌دم


خواننده‌ی محبوبم، هم‌دم روزهای بی‌دلی؛ مدت‌هاست نمی‌توانم بعضی ترانه‌هایت را گوش کنم. بعضی که ناشادند.

گلویم را بغض می‌گیرد. خاطره‌ها توی مغزم غُلغُل می‌زند. کلمات سرریز می‌شوند. جمجمه‌ام منبسط می‌شود؛ ترک بر‌می‌دارد. فقط بعضی ترانه‌ها از برخی آلبوم‌هایت برایم این‌گونه‌اند. حتی آلبوم‌های غمناک آهنگ‌سازت را که گوش می‌دهم این حال را ندارم. نمی‌دانم، شاید بد وقتی به ترانه‌های غمگین‌ات گوش سپرده‌ام. دیگر جانم را تحمل‌شان نیست.

نمی‌دانم چه حالتی‌ پیش می‌آید.

لغت! می‌توانی از عهده‌ی وصف‌اش برآیی؟

خلسه است. حالتی است که از خودبی‌خود می‌شوم و هر لحظه امکان دارد کار خارق‌العاده‌ای از من سر بزند. نگران کننده‌ست. سریع پلیر را قطع می‌کنم. دیگر نمی‌توانم حتی ترانه‌های کمی شادِ پر از دردت را نیز تحمل کنم. از اتاق می‌زنم بیرون. از خانه هم. کاش می‌شد از شهر هم رفت. سفری طولانی. بی‌خبر. سر به صحرا گذاشت. سرزده.

می‌گذارم خنکای پاییزی پوست صورتم را لمس کند. پوستی که خشکید، ترک برداشت در این تابستان پیوسته به پاییز.

می‌گذارم غروب خورشید چشم‌هایم را کور کند تا دمی در این سیاهی غلیظ چشم‌هایم، کثیفی این دنیا را نبینم.

مدت‌هاست که حسرت پرواز با ترانه‌های روح‌‌نوازت به دلم مانده است. دیری‌ست که عطر تو و ترانه‌هایت در اتاق نپیچیده است. می‌ترسم؛ می‌ترسم دیگر هیچ‌وقت دست ندهد. دیگر نشود مثل دو درد کشیده، مثل دو رنج دیده توی اتاق بنشینیم و از دردهای‌مان بگوییم. از غم‌های‌مان.

شاید شرایط تغییر کند. شاید.


۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

...


دستم به نوشتن نمی‌رود. حسی برایم باقی نگذاشته‌اند. چیزهایی می‌بینم و می‌شنوم که عذاب می‌کشم. نگاهی می‌بینم و نگاه‌هایی که سنگینی‌شان رنجم می‌دهد، نفسم را می‌بُرد؛ رسوایی را به کامم شیرین می‌کند.

کسانی را که به اندازه‌ی جُوی نمی‌فهمند... آدمیانی اربعه صفت.

به کتاب‌هایم پناه می‌برم. در ژرفای‌شان... می‌لولم... غرق می‌شوم. در کتاب‌هایم که زبان، ضربان، زندگی، خیال، خوراک، خواب،... تا پرتم می‌کنند توی رخت‌خواب. جنازه‌وار می‌خوابم. مثل کسی که از رنج زندگی خودش را به درک واصل می‌کند.

ترس؛ ای ‌کاش نبود. ترس از مرگ نه که از چیزهای دیگر. آزمایش‌گاهِ دانش‌‌کده. چند ‌گرم (...) یا فاجعه‌بارترش چند میلی‌گرم (...). ولی من که نمی‌توانم. پس می‌خوابم بلکه کمتر فکر کنم و بیشتر از دنیا دور باشم. یک خودکشی روزانه.

آه! کابوس؛ بیدار می‌شوم. تو را می‌بینم. چشم‌های مرا می‌بینی که کم‌کم باز می‌شوند، شعرهایم را می‌خوانی؛ در گوشم چیزی زمزمه می‌کنی. می‌گویم نه، هر دو را دارم.

حسرت حرف زدن، غمگینی، سخن راندن، کلید انداختن به صندوق دل، باز غمگینی.

غمی که واژه در شرح‌اش ناتوان است، چه قلم شکسته باشد چه جوش خورده و سالم.


« نزّاری از تابستان است » ـ دختر چنین گفت ـ

و آن‌گاه

اشک‌ها فروریخت.


۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

غزلی دیگر


در فراق‌ات خویش را با شعر تسکین می‌دهم

خسرو دل را خیال خام شیرین می‌دهم

پیش آیینه به یاد چین پیشانی تو

می‌زنم تلخنده‌ای و بر جبین چین می‌دهم

ناز چشمان سیه‌‌فامت اگر باید خرید

جام زرینی پر از اشکان سیمین می‌دهم

گرچه زنده است او که هرگز بر دلش عشقی نتافت،

در مغاک گور او را زنده تلقین می‌دهم

این غزل چون عمر من کوتاه گشت و با همین،

ناگزیرم، نیستی، بر خویش تمکین می‌دهم