۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

درد دل پوشیده مانی تا جگر پر خون شود...

دیگر دارد حالم از سادگی خودم به هم می‌خورد.

به همه اعتماد کنی و بنشینی راز دلت را به‌شان بگویی، و حواست نباشد که در میان گذاشتن راز دل، گوش دل هم می‌خواهد.

متاسفم برای کسانی که رازدار نیستند.

آهای کسانی که این پست را می‌خوانید! در این ماه نویسنده‌ی این وبلاگ یک تجربه‌ی بسیار بزرگ داشت، خواهشا آن را آویزه‌ی گوش خودتان کنید:

رازهای‌تان را بر احدی فاش نسازید، حتی به محرم‌ترین‌شان.‌

این‌ها کاری کردند که از این به بعد پای درد و دل هیچ‌کس ننشینم و خودم را درگیر زندگانی‌شان، بازی‌های جاهلانه‌شان، نکنم. بعد از این هرجا ببینم کسی دارد سفره‌ی دلش را برایم پهن می‌کند، سریع (به تداول عوام!) فلنگ را خواهم بست ولی قبل از فرار یک توصیه به‌اش خواهم کرد. اینکه درد دلش را به کاغذها، پرندگان، گربه‌ها، چه می‌دانم... به هرکسی به جز من بگوید، که من خودم سرا پا دردم. به کسانی بگوید که نمی‌شناسندش و نمی‌توانند در زندگی‌اش مداخله کنند.

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

غریوی...


غریوی برکشیدم

بر سر مژگانت

که این‌چنین ستاره‌ی نگاهت را

دریغ کرده‌اند:


" از هم باز شوید

تا آفاق صورت معصوم‌اش

از خورشیدی فروزان

بی‌نصیب نماند "



هُش دار

که بر نگاه فسرده‌‌ام

این‌چنین چشم بربسته

دوان در‌گذری

دیده‌ بگشا

تا نگاهم

از نگاهت

یخ باز کند


۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

نه خود را نه سر را...


قرار بود بروم سربازی!

می‌خواستم یک ترم مرخصی بگیرم و از کسری‌ای که به خاطر سابقه‌ی خدمت زمان جبهه‌ی بابا شامل خدمتم شده بود استفاده کنم و چهار پنج ماه سربازی کنم برای این نظام مقدس..

البته هنوز هم امکانش هست که هر لحظه تصمیم خودم را عوض کنم و باز قرار بشود بروم سربازی!

ولی فی‌الحال خانواده متفق‌الرای مخالفند. چون‌که این مملکت حساب و کتاب و به ویژه صاحاب که ندارد! هیچ‌چیز معلوم نیست. خدا را چه دیدی؟ شال و کلاه کنم بروم و رفتنم همانا و خواب دیدن آقایان همانا. زد و دل‌شان خواست قوانین را از بیخ عوض کنند. آن وقت چه کنم. من که نباید بازیچه‌ و نمونه‌ی بارز تعبیر رویاهای آنان باشم.

کسی را هم ندارم که در یک گوشه‌ی این کشور کاره‌ای باشد و زبانم لال، گوش شیطان کر یک بار محض رضای خدا (فقط یکبار!)، روابط جای ضوابط را بگیرد.

راستش از همه‌ی این‌ها که بگذریم... خودم هم خیلی مایل نبودم که با مدرک دیپلم و در چنین فصلی، که در آن ناخن آدمی خشک می‌شود و می‌افتد، خدمت کنم.

پس در نتیجه تصمیم عظمای‌ام بر این شد که سرم را بیاندازم پایین و مثل بچه‌ی آدم لاجرعه لیسانس‌ام را بگیرم و چشم به افق‌های دور بدوزم. راه‌های زیادی برای دورزدن‌اش وجود دارد.

دغدغه‌ی سربازی دو هفته‌ای افتاده بود به جانم. حتی کارهای مقدماتی‌اش هم انجام شده بود. ولی... نشد دیگر. تنها یک مزیت داشت آن هم سروده شدن رباعی زیر بود، که خبر از درمانگی و بدبختی و فلاکت سربازان جان برکف‌مان می‌دهد.


فرمانده و دستور که من سربازم

در جشن پتو مرا بزن سربازم

از ساچمه پلو، کته، به همراهی بیل،

خالی شده معده‌ام که من سربازم


حالم را می‌پرسید؟ بهترم. مگر می‌شود با پاییز و باران و آسمان ابری، که امروز خودی نشان دادند، و این هایکو، که تراوشات ذهنی خودمان است، خوب نبود؟


برگ‌ها فروافتاده،

بی‌نجوایند؛

باران پاییزی.