۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

مارکونیکوف (از ویکیپدیای انگلیسی)

ولادیمیر واسیلیویچ مارکونیکوف، زاده‌ی 22 دسامبر 1838، درگذشته‌ی 11 فوریه 1904 شیمی‌دانی روس بود.
وی نخست اقتصاد خواند و بعد از فارغ‌التحصیلی معاون "الکساندر باتلروف" در شهر قازان و سن‌پطرزبورگ شد. سپس در سال 1860 برای دو سال به آلمان سفر کرد و تحت نظارت "ریچارد ارلن مایر" و "هرمان کلب" به مطالعه پرداخت. بعد از مدتی به روسیه بازگشت و پس از درگیری مختصری با دانشگاه اودسا، در سال 1871 به عنوان پروفسور این دانشگاه منصوب شد و تنها دو سال بعد همین موفقیت در دانشگاه موسکو نصیبش شد.
مارکونیکوف به خاطر قانونی به نام خودش مشهور است: قانون مارکونیکوف؛ که در سال 1869 کشف شد. بر طبق قانون مارکونیکوف در واکنش‌های شیمیایـــــــیِ ترکیب H-X با یک آلکان، هیدروژن اسیدی به کربنی با بیشترین تعداد هیدروژن و گروه هالیدی X به کربنی با کمترین تعداد هیدروژن می‌پیوندد. وی همچنین به خاطر یافتن حلقه‌هایی با بیش از 6 اتم کربن و کم تر از آن و نیز در تبیین برخی ایزومرها مشهور است.
 

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

کار

امروز چهار شهریور برای کاری تست دادم، باید یک ماه منتظر بمانم تا جواب کارشناسی... امیدوارم قبولم کنند چون به شدت به این کار مذکور علاقه دارم و یک نیاز درونی نیز.

دو سال..

نمی‌دانم چرا دوست دارم باز برگردم اینجا। دوست دارم بیشتر محبوس باشم تا چیز دیگر।
ای کاش زودتر تمام برنامه‌های این یک ماه هم سپری شود। زودتر وقتم خالی شود تا॥ تا به خودم برسم.

هدف: تبریز

۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال
خطا نگر که دل امید در وفای تو بست

راجع به این بیت حافظ خیلی از اساتید قلم زدن. به اعتقاد بنده این بیت به همین صورت صحیح هست و نه جور دیگه! نسیم وصال، به وصال زودگذر اشاره داره وصال زود گذر هم نوعی از وصال هست در نوع خودش.
در مصراع اول به صورت خیلی ساده و واضح گفته: ای "وصال زودگذر" تو هم در نوع خودت وصال دیگری بودی و خطای دل من بود که به وفای تو امید داشت!
این تنها نظر محبوس بود. قضاوت با شما.

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

فیل‌.تر!!!

انگار فیل.تر شدم و به جمع خوراکی‌ها پیوستم!
احتمالا تا وقتی که راه‌پیمایی 22 بهمن و بعدترش راهپیمایی 25 بهمن از تب و تاب بیفتد.
اول که وبلاگم را در این وضعیت دیدم خنده‌ام گرفت و از خودم پرسیدم چرا؟... من که نوشته‌هایم بیشتر به چرند و پرند نزدیک است تا نوشته‌‌های مبتذل یا سیاسی. بعد یادم افتاد که هرازگاهی یک سری حرکات بازیگوشانه‌ی سیاسی هم به نمایش گذاشته‌ام که این حرکات کودکانه به مذاق بعضی‌ها خوش نیامده است. آخری‌اش هم همین چند پست قبل...روولوشن.
بعدتر بیشتر دوزاری‌ام افتاد که... بعله حتما حقیقتی را از پس پرده بیرون انداخته‌ام و خودم خبر ندارم. (من؟؟؟؟)
مگرنه‌این‌که حقیقت تلخ است؟ این‌طور شد که نشستم تمام آرشیو وبلاگم... دانه دانه‌شان را خواندم. هرچند چیزی هم نیافتم که بتواند کوچک‌ترین تاثیری بر اذهان جوانان بی‌بخار!! هم‌میهنم بی‌اندازد و برای براندازی جری‌شان کند.. اما با همین نوشته‌ها هم یک جورهایی احساس مهم بودن می‌کنم.
خلاصه کلام این‌که محبوس فیلتر شده ندیده بودیم که دیدیم. می‌شود یک چیزی تو مایه‌های فرایند آدیاباتیک !!
بالاخره مملکت در وضعیت حساسی قرار گرفته و ممکن است نور خورشیدی که با تاراندن ابرها به چشم‌شان تاباندم خطرساز شود.
به عمو فیلی حق می‌دهم!
* خودمانیم... از عمال اسراییل بودیم و خبر نداشتیم.
** فکر کنم با این پست دیگر راهی برای بخشیدن! و برداشتن فیلترینگ نگذاشتم.

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

دو حکایت


نقل است که در بغداد دزدی را آویخته بودند. جنید برفت و پای او را بوسه داد. او را سوال کردند، گفت: « هزار رحمت بر وی باد که در کار خود مرد بوده است و چنان این کار را به کمال رسانیده است که سر درسر آن کرد ».

نقل است که سیدی بود که او را ناصری گفتندی. قصد حج کرد. چون به بغداد رسید به زیارت جنید رفت و سلام کرد. جنید پرسید که: « سید از کجاست؟ » گفت: « از گیلان ». گفت: « از فرزندان کیستی؟ » گفت: « از فرزندان امیرالمؤمنین علی ». گقت: « پدر تو دو شمشیر می‌زد یکی با کافران و یکی با نفس. ای سید که فرزند اویی، از این دو کدام را کارفرمایی؟ ». سید چون این بشنید، بسیار بگریست و پیش جنید می‌غلطید. گفت: « ای شیخ! حج من اینجا بود مرا به خدای ره نمای ». گفت: « این سینه‌ی تو حرم خاص خداست. تا توانی هیچ نامحرم را در حرم خاص راه مده ». گفت: « تمام شد ».

تذکرة الاولیا - شیخ فریدالدین عطار نیشابوری – ذکر جنید بغدادی - به تصحیح دکتر محمد استعلامی

- ویرانم... و حرفی نیست.


۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

روولوشن


آن‌هایی که دو واحد انقلاب اسلامی گذرانده‌اند می‌دانند چه‌جور درسی است...

این ترم انقلاب داشتم، هنوز هم دارم البته. کلاسش هم در خیابان انقلاب تشکیل می‌شد. خلاصه این ترم خیلی انقلابی بودم کلا... استادش در این روزهای آخر وقتی کلاس جبرانی گذاشته بود (کلاس جبرانی‌ای که دانشگاه به خاطر چند روز تعطیلی بی‌جهت تهران گذاشت و استادهای دروس تخصصی هم قیدش را زدند!!) از کم بودن جمعیت کلاس استفاده کرد و رازی را که به سختی درون صندوقچه‌ی اسرارش پنهان کرده بود بر ما فاش کرد!

از قبل می‌دانستیم قاضی‌ست. با آن طرز حاضر-غایب کردنش که انگار نام متهم ردیف اول را در دادگاه به قصد قیام به جایگاه برای ایراد دفاعیه می‌خواند. اسم مرا تا آخر پسوندش می‌خواند البته گاهی هم نمی‌خواند و می‌گفت "دنباله هم داره" که یک بار پیش خودم زمزمه کردم که "دنباله‌اش مثلا اصالت‌مان است!!". گو اینکه او را چه کار به اصالت؟

این اواخر فهمیدیم آقا روحانی هم هست و صبح به صبح از قم هلک هلک می‌کوبد و می‌آید تهران و به دانشکده که می‌رسد عبا و عمامه‌اش را از تن می‌کند و کت و شلوار تنش می‌کند تا خدایی نکرده به خاطر انقلاب‌شان به لباس روحانیت اهانت نشود.

مگر نه اینکه انقلاب‌ و روحانیت از هم جدا نیستند؟ پس از چه چیزی می‌ترسید؟ نمی‌دانم.

آخ... دوست دارم این پست نمکی باشد ولی اگر چیزی را نگویم می‌میرم. فقط یک جمله... با وجود این قاضی و روحانی‌ای که من دیدم... باید برویم خدایمان را شکر کنیم که وضع‌مان این‌قدر خوب است! همین.

سر کلاسش خیلی خندیدیم.

یکبار وقتی این سوال را سر کلاس خواند: "عوامل بیرونی ناکامی انقلاب مشروطه را شرح دهید" یکی از ته کلاس داد زد "با رسم شکل"!! و کلاس منفجر شد. چه بحث‌هایی که راجع به اعتراضات بعد از انتخابات داشتیم و چه صلوات‌هایی که بچه‌ها با آمدن نام شاه فرستادند!!

سر ماجرایی "دو" بار کلاسش را پیچ زدم! هم آن پیچاندن‌ها خیلی بهم چسبید، هم این جلسه‌ی آخری وقتی که لیست حضور-غیابش را نگاه کردم و دیدم که جلوی اسمم همه‌ی روزها تیک خورده و فقط یک "غ" بر تارک آن می‌درخشد احساس خوبی پیدا کردم. باتجربه‌ها می‌گویند استادهای درس‌های عمومی به غیبت حساسند خاصه این‌که روحانی هم باشند و منتظر. ولی ایشان خودشان گفته بودند که یک غیبت مشمول عفو می‌شود!

دو تکیه کلام داشت یکی "عنایت دارید"ی که ته هر جمله‌اش ضمیمه می‌کرد.. بیچاره خیلی انتظار داشت که ما عنایت داشته باشیم ولی نداشتیم... و دیگری هم "آقایون" که مستعمل همیشگی‌اش بود! چه طرف حسابش کل کلاس بودند چه یک نفر!

با اینکه کلا شخصیت جالبی نداشت ولی وقتی راجع به استعمار نفت ایران به وسیله‌ی انگلستان صحبت می‌کرد جمله‌ای گفت که هنوز توی گوشم صدا می‌کند: روی پیت‌های نفت نوشته بودند "شرکت نفت انگلیس و ایران"، انگلیسش مقدمه!!؛ و هر لحظه که یادم می‌آید خنده‌ی تلخی سرمی‌دهم. گرچه الان هم نفت... بگذریم!

اینجا بود که فهمیدم هر آدمی، هرقدر ناجالب، چیزهای جالبی برای در یادها ماندن با خود دارد.

امیدوارم خنده‌های‌مان، چه تلخ چه شیرین، به گریه مبدل نشود.

* خلاصه این‌که کلاسش خاطره شد.

* اضافه این‌که خواستیم اظهار شعفی کرده باشیم با این پست...


۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

به شاخ نباتت قسم...


چندروز پیش صبح در مسیر دانشگاه برای جلوگیری از ابطال وقت داشتم یکی از غزل‌های حافظ را حفظ می‌کردم و شرح‌اش را می‌خواندم تا با اندیشه‌هایش بیشتر آشنا بشوم. بماند که شعرهایش آن‌قدر رنگارنگ است و آنقدر لغات ناب دارد که دایره‌ی لغاتم را هم بی‌نصیب نمی‌گذارد.

فردای آن روز که دیگر غزل را حفظ کرده بودم (و حدودا سه چهار روز بعد از اینکه پست قبلی را گذاشتم توی وبلاگ) فالی گرفتم. عجیب این‌که که ابیاتی از آن به اندیشه‌های این روزهایم و آن پست قبلی بسیار نزدیک بود.

آن‌ها را اینجا می‌گذارم؛ شما هم بخوانید و به حافظ ایمان بیاورید!!

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند / چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس / توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند

بنده‌ی پیر خراباتم که درویشان او / گنج را از بی‌نیازی خاک بر سر می‌کنند

آه آه از دست صرافان گوهر ناشناس / هر زمان خرمهره را با در برابر می‌کنند

صبحدم از عرش می‌آمد سروشی عقل گفت / قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

فاش می‌گویم و...


می‌پرسد خوبی؟ ناخودآگاه می‌گویم آری... بعد می‌خندم. می‌گوید زهرمار چرا می‌خندی؟ این‌بار کاملا آگاهانه می‌گویم: می‌خندم چون معلوم است که خوب نیستم... چرا دروغ؟

به نظرم آدم خوب کسی است که همیشه دماغش چاق باشد و شکمش سیر و جیبش پر و یارش در بر و دستش بر قلم... که خدا را شکر هیچ‌کدامشان نیستم.

دماغم که چاق نیست یعنی نمی‌گذارند چاق باشد، شکم به جای خود که جای آن چشمم سیر است. جیبم تهی از خالی و خالی از تهی است و هیچ شاه و رهبری هم پر کردنش را متضمن نشده است.

من قانون "هر که شکمش سیر باشد و جیبش پر بهتر و بیشتر فکر می‌کند" را نقض کرده‌ام چون در عدم حضور این دو نیز فکر می‌کنم. ولی یک فرق عمده با افراد مذکور دارم آن هم این‌که " با درد فکر می‌کنم"

یار... آخ! بهتر است هیچ نگویم و سکوت کنم و اما قلم که مثل دلم شکسته است و دل شکسته و چینی‌بندزن شده مجال قلم به دست گرفتن را به آدم نمی‌دهد. این طور می‌شود که فاصله‌ی نوشته‌ی قبلی تا این نوشته بیش از یک ماه می‌شود. ولی ای دریغ که نمی‌توان ننوشت.

باید نوشت که اخیرا دوست داشتن جرم بزرگی شده و اگر کسی را دوست داشته باشی محکوم به نگاه‌های سنگین و بی‌محلی‌های بی حد و حصر و اخم و تخم‌های بی‌مورد خواهی بود.

باید گفت که کسانی از عشق سخن می‌رانند که هیچ بویی از آن نبرده‌اند و بوی خوش آن دماغ کثیف‌شان را می‌آزارد. باید نوشت از یاری که کارش شده سکوت، بی‌محلی و لیلی نمایی! در عصری که لیلی و مجنون به افسانه‌ها پیوسته‌اند هنوز هم باید شاهد شکسته شدن جام بود.

در عصری که نامه‌ها بی‌جواب می‌ماند و مهر سکوت می‌خورد. نگاه‌ها، حرکت‌ها، اشاره‌ها، تپش قلب‌ها، پریدن رنگ‌ها، اشک‌ها، شوق‌ها، تلخنده‌ها و شب‌بیداری‌ها هم.

وای چه بگویم؟ چه‌قدر بنویسم که از برگ برگ این دفتر هم دود بلند شد.

مسمومم. نه این معده‌ات نیست، فکرت است؛ که مسموم بوده، هست و خواهد بود. ای کاش دارویی برای رفع مسمومیت و تحجر و یبوست و تعصب و حسادت و خساست و تمام صفات خوب! این دنیا وجود داشت. کاش.

دوست دارم هنگام مرگ در نماز باشم و در آخر نماز آخرم، همان لحظه که شمشیر مرگ بر فرق سرم نازل می‌شود (شمشیر پایان رنج‌ها، دردها، زهرها و عذاب‌ها) فریاد برآورم "به خدای کعبه که رستگار شدم" تا همان بانگی که ستون‌های مسجد کوفه را لرزاند این‌بار یک به یک ستون‌های اندام شما را بلرزاند.

و پیش از آن دعایی خواهم خواند که:

خدایا! احترام عاشقان را نزد کسانی که درکشان می‌کنند افزون‌تر و پیش کسانی که نمی‌فهمندشان کم‌تر کن. چون تنها دو چیز در این عالم باقی‌ست: عشق و نفهمیدن آن!

و او چگونه انتظار داشت خوب باشم؟


۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

یوسا


چند روز بعد از اینکه یوسا جایزه نوبل ادبیات را از آن خودش کرد، سور بز ("جشن بز نر" به تعبیر جاهد جهانشاهی) را شروع کردم. پیش‌تر آوازه‌‌‌ی ایشان را شنیده بودم اما چیزی ازشان نخوانده بودم. با این کتاب هم مثل زوربای یونانی زندگی کردم. خواندنش بیش از یک ماه طول کشید.

تا اواسط بهمن دیگر کتابی نخواهم خواند چون فصل امتحانات نزدیک است. خوب است هرازچندگاهی هر کتاب‌خوانی دز کتاب خواندن‌اش را بیاورد پایین تا حرص‌اش برای انجام این‌کار بیش‌تر شود.

نوشتن راجع به کتاب آن هم رمان بسیار سخت است. اول این‌که خطر لوث شدن داستان هست، بعد این‌که می‌بینی با یک سرچ مختصر آن‌قدر سایت پیدا می‌شود و آن‌ها هم آن‌قدر در جزئیات داستان دقیق شده‌اند که دیگر نیازی نیست مثلا من بیایم از سیر خطی یا غیرخطی بودن داستان برای‌تان بگویم. فقط راجع به ترجمه چیزی که من فهمیدم و نتیجه‌ی مقایسه‌ای که من انجام دادم این بود که ترجمه‌ی جهانشاهی چیزی از ترجمه‌ی کوثری کم ندارد.

با این‌که من اصلا در حد و اندازه‌های نقد کردن کتاب‌های کوچک هم نیستم چه برسد به این کتاب و چه می‌گویم؟ اصلا از توانایی من خارج است، و ضمن اینکه نقد کردن کتاب هم کار بسیار شایسته و بایسته‌ای‌ست (از گفته‌ی من یک موقع سوءبرداشت نشود)، ولی من بیشتر مایلم کتاب توصیه کنم تا کتاب نقد کنم و از لذت خواندن‌اش بکاهم.

دوست دارم بگویم (به قول منو) آب دست‌تان است بگذارید زمین و یکی از رمان‌های این نویسنده‌ی نابغه را بخوانید. همین.


پ.ن 1: کم‌کم پاییز دارد پیدایش می‌شود. آن‌هم در حالی که چیزی به آغاز زمستان باقی نمانده. این است که می‌گویند تعاریف ما از چیزها کاملا نسبی است.

پ.ن 2: نمی‌دانم علیزاده چه‌طور این همه خشم و جنایت و اندوه و انتقام را ریخته توی "زیر تیغ"‌اش؟ و نمی‌دانم "نینوا"یش برای شما هم تداعی کننده‌ی صحرای کربلا هست یا نه؟

و پ.ن 3: آن‌چنان سوخته این خاک بلاکش که دگر / انتظار مددی از کرم باران نیست (ه.ا.سایه)


۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

این صدا


چه می‌شنیدی و چگونه؟

آن هنگام که موج باور و طنین عقیده اوج گرفته بود چگونه صدای درهم‌شکستن برده‌گان را از شیهه‌ی غلتک و زجه‌ی آن پرنده‌ی آتشین تمییز دادی؟ وقتی نور آن پرنده‌ی آتشین و طنین اندام گدازان‌اش همه را کور و کر کرده بود چگونه از پس بال‌هایش نور حقیقت را دیدی؟ چگونه آوار باورشان مجال بی‌باوری‌ات داد؟

... گوش تو گوش‌مان شد تا ما نیز بشنویم صدای خرد شدن دانه دانه استخوان‌های برده‌گان را؛ و چه‌بسا بلندتر هم.

برده‌گانی که انگار خوش ندارند چشم باز کنند، گوش ندارند که صدای این غلتک افسارگسیخته را بشنوند. غلتکی که می‌رود تا این درخت تازه جان گرفته را ریشه کن کند و این پرنده‌ی بال‌سوخته را بی‌آشیانه.

* این صدا – مدایح بی‌صله

۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

غزل


آن زمانی که نگاهم بکنی ملموس است

بوسه بر ماه زنم گرچه که نامانوس است

نیست پرعمق‌تر از چشم تو در دنیایم

مایه‌ی رشک شب و آبی اقیانوس است

چشم تو ملجا آن خواب هزاران ساله‌

فتنه‌ای رخ به رخ حربه‌ی دقیانوس است

آن نگاه تو که گلنارصفت بر من بود

یک بهانه شده در دست حکیم توس است

شرح چشمان تو در واژه نخواهد گنجید

درک آن خارج از این دایره‌ی قاموس است

آرزوی غزلم نرگس رخسار تو بود

چه کنم زان همه دارایی من افسوس است

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

سفرنامه


تا روز دوشنبه همه‌ی کارهایم را در تهران انجام دادم. فقط مانده بود وصیت‌نامه‌ام را تنظیم کنم! درست مثل کسی که مرگش نزدیک است و تمام کارهای دنیایی‌اش را راست و ریست می‌کند، ترتیب درس‌ها و گزارش‌کارهای مانده را دادم و کتاب‌هایی را که از کتابخانه امانت گرفته بودم، برگرداندم. سه‌شنبه شب حدود ساعت دوازده راه افتادیم سمت تبریز. موقع ترک تهران بغض گلویم را گرفته بود که علت‌اش را انگار فقط خودم می‌دانستم. آهنگ شش و هشتی که پخش می‌شد مرا از آن حال و هوا درآورد.

تا تقاطع تهران رشت ترافیک سنگین بود. سه چهار ساعت توی ترافیک ماندیم. دنده‌ی ماشین از یک بالاتر نمی‌رفت. بعد از آن جاده باز شد.

تا خود تبریز موزیک گوش دادیم، چرت زدیم!، گفتیم و خندیدیم.

کم کم بامداد از راه رسید و سپیده زد. اینجا بود که یادی از بامداد کردم و چند تا از شعرهایش را زیر لب برای خودم زمزمه کردم. هوا خیلی سرد بود. توی آن سرما چشمه‌ی زلال شعرمان هم یک غلی زد برای خودش.

همان ترافیک باعث شد ساعت 9 صبح برسیم تبریز.

تا رسیدیم بساط صبحانه را پهن کردند. صبحانه را که خوردیم روزمان شروع شد.

روز اول این طور سپری شد که با بچه‌ها رفتیم گل فروشی، ماشین عروس را گل‌باران کردیم. گل‌فروش آقا تقی از اقوام خودمان بود.

عصر با بچه‌ها جمع شدیم توی یک ماشین و زودتر رفتیم خانه‌ی عروس. بعد از جاری شدن خطبه‌ی عقد رفتیم سالن غذاخوری شام خوردیم و برگشتیم خانه شاداماد.

مراسم شروع شد و بزن و برقص. بچه‌ها آن شب از پس رقصاندن من برآمدند. جالب اینجا بود که تا ما را می‌آوردند وسط خودشان عرصه را خالی می‌کردند!

مراسم تمام شد. از بس خسته بودم سریع خوابیدم ولی بچه‌ها تا سه صبح بیدار بودند و بگو بخندشان به راه بوده. وقتی که تخته نرد و فیفا بازی می‌کردند من خواب پادشاه پنجم را می‌دیدم.

صبح روز دوم بعد از صبحانه رفتیم خانه‌ی عمه‌ی مهجور گرانقدرم! آژانس 1500 تومان گرفت و ما را از این سر شهر برد آن سر شهر. تفاوت قیمت را در نظر داشته باشید.

حیاط‌شان پر بود از بچه‌گربه‌های قد و نیم قد. چیزی که برایم جالب بود هم‌زیستی گربه‌ها با یاکریم‌های حیاط‌‌شان بود. قبلا سفارش کرده بودیم که پنج کیلو لواشک برایمان بخرد. مصرف لواشک حانیه خانم خواهرم رفته بود بالا و لواشک فروشی‌های تهران کم‌آورده بودند! این شد که سفارش دادیم از تبریز برایمان بگیرند. در راه برگشت سوغاتی‌هایمان را هم خریدیم: دو جعبه لوکا و یک جعبه قورابیه.

برگشتیم. تا مراسم خانم‌ها تمام شود با بچه‌ها رفتیم خانه‌ی یکی از دوستان هادی (پسر دخترخاله‌ی مادرم که از قضا برادر داماد، پسر دیگر دخترخاله‌ی مادرم بود). آن‌جا هم بگو بخند بود و تخمه‌! و فیفا و فیلم میسد کال!

شب دوم که در واقع پاتختی محسوب می‌شد تفاوت‌هایی با شب قبل داشت. از جمله اینکه من پس از اینکه رقص زیبای آذری دوست هادی را تماشا کردم جیم شدم توی حیاط تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. بعد از اینکه همه رقصیدند و دیگر مطمئن شدم که هیچ کس قر اضافه در کمر ندارد و هیچ‌کس خیال باطل رقصاندن مرا در سر نمی‌پروراند، با خیال راحت برگشتم. نوبت به شیرینی پخش کردن عروس خانم رسید که این هم از رسوم تبریزی‌هاست. شب دوم هم اینگونه به اتمام رسید.

دو روز اول خیلی نچسبید. آخر می‌دانید دلیل تبریز رفتن من چه بود؟ صله رحم، دیدن رقص اصیل آذری و بازدید از شهر تبریز! من برای عروسی نرفته بودم که عروسی بهانه‌ای بیش نبود.

جمعه عروس و داماد را بدرود گفتیم و قصد عزیمت به تهران نمودیم. ولی قبل از اینکه راه بیفتیم سمت تهران، تبریز‌گردی مفصلی انجام دادیم که این روز را از روزهای دیگر کاملا متمایز کرد.

حدود دوازده ظهر رفتیم مقبرة الشعرا. لازم به توضیح نیست که قبل از ما بسیار کسان درباره‌اش بسیار نوشته‌اند. آنجا فهمیدم که جناب شهریار کلا شاعر دربار بوده. خدا بیامرزدشان که تابع قانون "از هر وری باد بیاد همون ور" بوده‌اند.

آنجا یک کتاب‌فروشی هم بود. دایی حمیدم ترجمه‌ی آذری کتاب شازده کوچولو را دید و پیشنهادش کرد من هم پذیرفتم و خریدم‌اش.

بعد از اینکه آنجا را ترک کردیم رفتیم ایل گلی. نهاری خوردیم و استراحتی کردیم و عکس‌هایی هم گرفتیم. + + +

ساعت پنج و نیم عصر راه افتادیم سمت تهران. طوری برنامه ریختیم که به ترافیکی مشابه ترافیک رفت برنخوریم که خدا را شکر همین‌طور هم شد و ساعت دو نیمه شب بود که رسیدیم خانه. تا جمع و جور شویم شد سه نصفه شب. فردایش سه تا کلاس داشتم. تصمیم گرفتم اولی را که صبح ساعت هفت و نیم شروع می‌شد را (با عرض معذرت... لغت درخوری نیافتم) بپیچانم! تا از آن ‌سمت برای آن دیگری که درس مهم‌تری بود کم نیاورم؛ سرانجام خوابیدم.

پ.ن: ولی از حق نگذریم این سه روز تعطیلی چه‌قدر زود گذشت.

گفته بودم بعد از بازگشت پوست خواهم انداخت. راجع به پوست انداختن همین بس که مطالعاتم را بسیار محدود کرده‌ام و قرار است زمان بیشتری را به درس اختصاص بدهم. قرار است درسی که زندگی‌ست و زندگی‌ای که در این دو ماهه به خاطر یک سری مسایل غیرعقلی از هم پاشیده شده بود را سر و سامانی بدهم.

من از ابتدا نه خاطره‌نویس خوبی بودم نه سفرنامه‌نویس خوبی. از سر و ته‌اش زدم تا کوتاه‌تر باشد و در حوصله‌تان بگنجد.

تنها کاری که شاید خوب بلدم انجام بدهم شاعری است. این هم شعری که قول‌اش را داده بودم:

خواندند مرا رفتم و اکنون تبریز

جشن است و سرور و برگریزان پاییز

سرد است هوا رعشه‌ی دندان دارم

یخ بسته نگاه تو به یاد من نیز

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

رفته بودم، می‌روم، خواهم رفت...


صدای اذان از بلندگوی مسجد ده بلند شد. پشت بندش مادر بزرگ در اتاق را باز کرد و رو به من گفت : بیدار شو وقت نماز است. گفتم بیدارم. لحاف بوی دود می‌داد. همان طور که در جایم نشسته بودم به صدای الاغی گوش می‌دادم که در عین نکره بودن، گوش دادن صدایش برایم لذت بخش بود. از جایم برخواستم. از پله‌های تنگ خانه پایین رفتم. از در کم ارتفاع خانه که بیرون می‌رفتم سرم خورد به طاق در. زیر لب زمزمه کردم قد بلند هم دردسر است ها!.

در حیاط خانه لب حوض نشستم. لباسم بوی دود گرفته بود. در حین وضو گرفتن چشمم به قرص کامل ماه افتاد که در تاریکی سحر، در آب پشتک‌زنان می‌گذشت. آب خیلی سرد بود. ماه آخر تابستان بود. با این حال هوا هم خیلی سرد بود و طنین مدام رعشه‌ی دندان‌هایم خواب را از سرم می‌پراند.

نمازم را خواندم و خزیدم توی تشکم. خوابم بوی دود گرفته بود.

صبح صبحانه‌ را خوردم. کره، مربا، شیر و پنیر محلی. جای همه را خالی کردم. بعد از صبحانه (با عرض پوزش) خرسواری خیلی لذت بخش بود. دایی مادربزرگ در طویله را باز کرد و خر سیاه بد ترکیبی را نشانم داد که در عین بد ترکیب بودنش مشتاق بودم هرچه سریع‌تر ازش سواری بگیرم. خواهرم می‌ترسید و جلو نمی‌آمد. هر که بود میترسید. سوارش شدم. خر سر به راهی بود بر خلاف ترکیبش. به جز آن خر سیاه، چند بز و تعدادی گوسفند هم در آن طویله با هم زندگی می‌کردند. نمی‌دانم این ضرب‌المثل که "علف باید به دهن بزی شیرین بیاد" بین بزها هم متداول است یا نه؟

بگذریم. دایی سوار بر همان خر و گاهی هم مدرن‌تر سوار بر موتور سیکلت هوندا-ژاپنی خودش هر روز دو وعده، یکی صبح و دیگری غروب آن‌ها را به چراگاه می‌برد. خیلی دوست داشتم چوپان بودم. تنهایی و هم‌نشینی با زبان‌بستگانی‌ که زبان آدم را از هزار زبان‌باز تخم‌کفترخورده‌ی دوپا بهتر می‌فهمند، احساس خوبی دارد. بماند که چوپان هم چوپان‌های قدیم.

بعد از این کارها و یک سری کارهای دیگر، راه باغ را در پیش گرفتیم. باغ پر بود از درختان زرد آلو. چندتا زردآلو کندم و خوردم. زردآلوهای عجیبی بود. بسیار ریز بودند و بیضی‌گون.

نیز از کنار درختان سیب که می‌گذشتم سیبی کندم. مزه‌ی آن سیب و لذتی که به من بخشید را هرگز فراموش نخواهم کرد.

چند قدم آن طرف‌تر آلو‌هایی را روی چند تخته جلوی آفتاب پهن کرده بودند تا خشک شود. روی آن آلو‌ها هر از گاهی چند مگس سیاه پرواز می‌کردند ولی آن مگس‌ها میل و رغبت مرا برای خوردن آن آلوها کم نمی‌کردند. مگس دهات که مثل مگس تهران نمی‌شود هیچ وقت.

پشه‌هایش هم مثل پشه‌های تهران مامانی و سانتی‌مانتال نبودند. ننشسته کار خودشان را می‌کردند و من می‌ماندم و پوستی ملتهب و بدنی آب‌کش.

بعد از باغ رفتیم سر زمین مادر بزرگ. آنجا همراه یکی از بچه‌های دهات که از نظر سنی یک سال از من کوچک تر بود ولی خیلی درشت تر از من بود رفتیم سمت روستای کندوان تا خیر سرمان آن روستای تاریخی را ببینیم برای اولین بار. عوارضی را نوجوانی بسیجی اداره‌ می‌کرد و به ازای هر سواری که قصد عبور از آنجا را داشت دویست تومان می‌گرفت. رفیقمان، همان که اهل دهات بود کوتاه نیامد و عوارضی را نداد ولی گازش را هم نگرفت تا از مانع رد شود و سر پیچی کند، بلکه مانند کودکی سر به راه سریع برگشت سر زمین مادربزرگمان. خلاصه گرچه آن‌روز کندوان و خانه‌های سنگی‌اش توی گلویمان ماند ولی فردایش رفتیم و علاوه بر آن خانه‌های سنگی از غاری زیرزمینی هم دیدن کردیم.

غروب شده بود و کار دایی و مادربزرگم کم کم رو به اتمام بود.

برگشتیم خانه و شب را در خانه‌ی همان رفیق‌مان ماندیم. به صرف شام و ماهواره که دیدنش آن هم در دهات لذتی مضاعف داشت.

پ.ن: تابستان هشتاد و شش (شهریور) رفتیم تبریز. بهانه‌اش هم زمینی زراعی بود. همان سال من کنکور آزمایشی داده بودم و تلفنی از نتیجه‌اش با خبر شدم. ده روزی تبریز بودیم، دو سه روزی هم دهات. ماه رمضان هم بود و نصف روزه‌های‌مان پرید!

این‌ها را همان موقع‌ها نوشته بودم و با کمی اصلاح می‌گذارمش این‌جا. به بهانه‌ی سفر مجددمان به تبریز.

پاییز ام‌سال (تعطیلات آخر آبان) را نیز تبریزم. این‌بار نه به خاطر زمین زراعی که به خاطر عروسی‌. اگر وقت شد و به نت دسترسی پیدا کردم پُستی آپ می‌کنم.

بعد از اینکه از تبریز برگشتم، پوست خواهم انداخت.


۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

درد دل پوشیده مانی تا جگر پر خون شود...

دیگر دارد حالم از سادگی خودم به هم می‌خورد.

به همه اعتماد کنی و بنشینی راز دلت را به‌شان بگویی، و حواست نباشد که در میان گذاشتن راز دل، گوش دل هم می‌خواهد.

متاسفم برای کسانی که رازدار نیستند.

آهای کسانی که این پست را می‌خوانید! در این ماه نویسنده‌ی این وبلاگ یک تجربه‌ی بسیار بزرگ داشت، خواهشا آن را آویزه‌ی گوش خودتان کنید:

رازهای‌تان را بر احدی فاش نسازید، حتی به محرم‌ترین‌شان.‌

این‌ها کاری کردند که از این به بعد پای درد و دل هیچ‌کس ننشینم و خودم را درگیر زندگانی‌شان، بازی‌های جاهلانه‌شان، نکنم. بعد از این هرجا ببینم کسی دارد سفره‌ی دلش را برایم پهن می‌کند، سریع (به تداول عوام!) فلنگ را خواهم بست ولی قبل از فرار یک توصیه به‌اش خواهم کرد. اینکه درد دلش را به کاغذها، پرندگان، گربه‌ها، چه می‌دانم... به هرکسی به جز من بگوید، که من خودم سرا پا دردم. به کسانی بگوید که نمی‌شناسندش و نمی‌توانند در زندگی‌اش مداخله کنند.

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

غریوی...


غریوی برکشیدم

بر سر مژگانت

که این‌چنین ستاره‌ی نگاهت را

دریغ کرده‌اند:


" از هم باز شوید

تا آفاق صورت معصوم‌اش

از خورشیدی فروزان

بی‌نصیب نماند "


□


هُش دار

که بر نگاه فسرده‌‌ام

این‌چنین چشم بربسته

دوان در‌گذری

دیده‌ بگشا

تا نگاهم

از نگاهت

یخ باز کند


۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

نه خود را نه سر را...


قرار بود بروم سربازی!

می‌خواستم یک ترم مرخصی بگیرم و از کسری‌ای که به خاطر سابقه‌ی خدمت زمان جبهه‌ی بابا شامل خدمتم شده بود استفاده کنم و چهار پنج ماه سربازی کنم برای این نظام مقدس..

البته هنوز هم امکانش هست که هر لحظه تصمیم خودم را عوض کنم و باز قرار بشود بروم سربازی!

ولی فی‌الحال خانواده متفق‌الرای مخالفند. چون‌که این مملکت حساب و کتاب و به ویژه صاحاب که ندارد! هیچ‌چیز معلوم نیست. خدا را چه دیدی؟ شال و کلاه کنم بروم و رفتنم همانا و خواب دیدن آقایان همانا. زد و دل‌شان خواست قوانین را از بیخ عوض کنند. آن وقت چه کنم. من که نباید بازیچه‌ و نمونه‌ی بارز تعبیر رویاهای آنان باشم.

کسی را هم ندارم که در یک گوشه‌ی این کشور کاره‌ای باشد و زبانم لال، گوش شیطان کر یک بار محض رضای خدا (فقط یکبار!)، روابط جای ضوابط را بگیرد.

راستش از همه‌ی این‌ها که بگذریم... خودم هم خیلی مایل نبودم که با مدرک دیپلم و در چنین فصلی، که در آن ناخن آدمی خشک می‌شود و می‌افتد، خدمت کنم.

پس در نتیجه تصمیم عظمای‌ام بر این شد که سرم را بیاندازم پایین و مثل بچه‌ی آدم لاجرعه لیسانس‌ام را بگیرم و چشم به افق‌های دور بدوزم. راه‌های زیادی برای دورزدن‌اش وجود دارد.

دغدغه‌ی سربازی دو هفته‌ای افتاده بود به جانم. حتی کارهای مقدماتی‌اش هم انجام شده بود. ولی... نشد دیگر. تنها یک مزیت داشت آن هم سروده شدن رباعی زیر بود، که خبر از درمانگی و بدبختی و فلاکت سربازان جان برکف‌مان می‌دهد.


فرمانده و دستور که من سربازم

در جشن پتو مرا بزن سربازم

از ساچمه پلو، کته، به همراهی بیل،

خالی شده معده‌ام که من سربازم


حالم را می‌پرسید؟ بهترم. مگر می‌شود با پاییز و باران و آسمان ابری، که امروز خودی نشان دادند، و این هایکو، که تراوشات ذهنی خودمان است، خوب نبود؟


برگ‌ها فروافتاده،

بی‌نجوایند؛

باران پاییزی.


۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

هم‌دم


خواننده‌ی محبوبم، هم‌دم روزهای بی‌دلی؛ مدت‌هاست نمی‌توانم بعضی ترانه‌هایت را گوش کنم. بعضی که ناشادند.

گلویم را بغض می‌گیرد. خاطره‌ها توی مغزم غُلغُل می‌زند. کلمات سرریز می‌شوند. جمجمه‌ام منبسط می‌شود؛ ترک بر‌می‌دارد. فقط بعضی ترانه‌ها از برخی آلبوم‌هایت برایم این‌گونه‌اند. حتی آلبوم‌های غمناک آهنگ‌سازت را که گوش می‌دهم این حال را ندارم. نمی‌دانم، شاید بد وقتی به ترانه‌های غمگین‌ات گوش سپرده‌ام. دیگر جانم را تحمل‌شان نیست.

نمی‌دانم چه حالتی‌ پیش می‌آید.

لغت! می‌توانی از عهده‌ی وصف‌اش برآیی؟

خلسه است. حالتی است که از خودبی‌خود می‌شوم و هر لحظه امکان دارد کار خارق‌العاده‌ای از من سر بزند. نگران کننده‌ست. سریع پلیر را قطع می‌کنم. دیگر نمی‌توانم حتی ترانه‌های کمی شادِ پر از دردت را نیز تحمل کنم. از اتاق می‌زنم بیرون. از خانه هم. کاش می‌شد از شهر هم رفت. سفری طولانی. بی‌خبر. سر به صحرا گذاشت. سرزده.

می‌گذارم خنکای پاییزی پوست صورتم را لمس کند. پوستی که خشکید، ترک برداشت در این تابستان پیوسته به پاییز.

می‌گذارم غروب خورشید چشم‌هایم را کور کند تا دمی در این سیاهی غلیظ چشم‌هایم، کثیفی این دنیا را نبینم.

مدت‌هاست که حسرت پرواز با ترانه‌های روح‌‌نوازت به دلم مانده است. دیری‌ست که عطر تو و ترانه‌هایت در اتاق نپیچیده است. می‌ترسم؛ می‌ترسم دیگر هیچ‌وقت دست ندهد. دیگر نشود مثل دو درد کشیده، مثل دو رنج دیده توی اتاق بنشینیم و از دردهای‌مان بگوییم. از غم‌های‌مان.

شاید شرایط تغییر کند. شاید.


۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

...


دستم به نوشتن نمی‌رود. حسی برایم باقی نگذاشته‌اند. چیزهایی می‌بینم و می‌شنوم که عذاب می‌کشم. نگاهی می‌بینم و نگاه‌هایی که سنگینی‌شان رنجم می‌دهد، نفسم را می‌بُرد؛ رسوایی را به کامم شیرین می‌کند.

کسانی را که به اندازه‌ی جُوی نمی‌فهمند... آدمیانی اربعه صفت.

به کتاب‌هایم پناه می‌برم. در ژرفای‌شان... می‌لولم... غرق می‌شوم. در کتاب‌هایم که زبان، ضربان، زندگی، خیال، خوراک، خواب،... تا پرتم می‌کنند توی رخت‌خواب. جنازه‌وار می‌خوابم. مثل کسی که از رنج زندگی خودش را به درک واصل می‌کند.

ترس؛ ای ‌کاش نبود. ترس از مرگ نه که از چیزهای دیگر. آزمایش‌گاهِ دانش‌‌کده. چند ‌گرم (...) یا فاجعه‌بارترش چند میلی‌گرم (...). ولی من که نمی‌توانم. پس می‌خوابم بلکه کمتر فکر کنم و بیشتر از دنیا دور باشم. یک خودکشی روزانه.

آه! کابوس؛ بیدار می‌شوم. تو را می‌بینم. چشم‌های مرا می‌بینی که کم‌کم باز می‌شوند، شعرهایم را می‌خوانی؛ در گوشم چیزی زمزمه می‌کنی. می‌گویم نه، هر دو را دارم.

حسرت حرف زدن، غمگینی، سخن راندن، کلید انداختن به صندوق دل، باز غمگینی.

غمی که واژه در شرح‌اش ناتوان است، چه قلم شکسته باشد چه جوش خورده و سالم.


« نزّاری از تابستان است » ـ دختر چنین گفت ـ

و آن‌گاه

اشک‌ها فروریخت.


۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

غزلی دیگر


در فراق‌ات خویش را با شعر تسکین می‌دهم

خسرو دل را خیال خام شیرین می‌دهم

پیش آیینه به یاد چین پیشانی تو

می‌زنم تلخنده‌ای و بر جبین چین می‌دهم

ناز چشمان سیه‌‌فامت اگر باید خرید

جام زرینی پر از اشکان سیمین می‌دهم

□

گرچه زنده است او که هرگز بر دلش عشقی نتافت،

در مغاک گور او را زنده تلقین می‌دهم

□

این غزل چون عمر من کوتاه گشت و با همین،

ناگزیرم، نیستی، بر خویش تمکین می‌دهم